♥ѕнaнza∂є_кσσ¢нσℓσ_∂aя∂_нa♥
کسی چه می داند زندگی شاید همین باشید ...
قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پائي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي رويائ دورم را شکستند اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم... انگار هوا نیست ... هیچ جا هوا نیست ... نه به خاطر آلودگی هوا! نه به خاطر نفس تنگی و آسم ! نه به خاطر زیادی جمعیت ! نه به خاطر فضای خفقان آور دنیا ... و نه هیچی دیگه... هیچ دلیل منطقی نداره این تنگی نفس... جز اینکه ... من در هوای تو تنها ، نفس کشیدن را می دانم و تو نیستی ... و من مانده ام که بی هوایت چه کنم ! گاهی یه لحظه هایی توی زندگی هست که آدم احساس می کنه روحش متوقف میشه... احساس می کنه تحمل کردن بعضی اتفاقا خارج از قدرتمونه حتی واسه یه لحظه ... اینکه دیگه قلبت قدرت تپیدن نداره... اما باز هم می تپه ... "آدمیزاد موجود عجبیه!!!!!!!!!!" یه چیزی توی دلم بدجوری سنگینی می کنه ... نمی دونم چیه اما هرچی که هست تحمل وزنش خیلی سخته برام ... فقدان ...مثل یک سیاهچاله عمیق در روح است ... و ناباوری ره آوردش !! امان از این دلتنگی که راحت می تواند امان هر کسی را ببرد . امشب من مانده ام و یک دنیا دلتنگی و دیوانگی . من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک . کجاست ان جاده که تو را به من برساند ؟ کجاست ان شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمم باشد ؟ کجاست دفتر خاطراتم که غم ها را بر دوشش نهم ؟! من .اما در خیال دیروز و امروز تو را در فرداهایم جست و جو خواهم کرد ...... من تو را هر غروب با قلبی پر از عشق و با لبخندی که نشانه امید است ؟ .......هزاران هزار بار از خدا میخواهمت من نابت ترین لحظات را فقط با تو میخواهم . در این غروب در این لحظه مرگ روز افتابی- در انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در می آورم نی لبک تنهایی را . با نبض اتشین در گلو-بریده بریده میگوییم که کجایی ؟ تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقط طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم می شنوم . چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند . دیروز گذشت - امروز هم میگذرد در واپسین قدم های ساعت نگو : دریغ - دریغ بیا تا فردا را با هم بسازیم . من خیلی تنهام تو دلم خیلی حرفاست داستان جنگ نافرجام من با تنهایی .... خيلي سخت است اين لحظه ها ، لحظه اي که تو به خيلي سخت است تو باشي ، عشق من باشي ، من در انتظار تو باشم ، اما ...... خيلي سخت است ، دلت گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهاي ناگفته باشد اما همدلي نباشد که بشنود درد هاي دلت را خيلي سخت است چشمهايت پر از اشک باشد ، گونه هايت خيس باشد اما همنفسي نباشد که اشکهايت را پاک کند خيلي تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داري خيلي تلخ است کسي را دوست داشته باشي اما نداني که او تو را دوست دارد يا نه خيلي تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسير شدن پرنده اي تنها در قفس خيلي سخت است لحظه هاي عاشقي ، دور از يار ، بدون دلدار، بي قرار و چشم انتظار خيلي سخت است در اين کوير تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زير برگهاي خشک به انتظار سرما نشستن خيلي تلخ است يک روز را با دلي گرفته به سر کني ، انتظار شب را بکشي ، غروب را ببيني و دلگرفته تر شوي ، انتظار طلوع را بکشي ، شب را بي ستاره ببيني و شکسته تر شوي خيلي سخت است اين وابستگي ، تحمل لحظه هاي بي کسي ، دور از عشق ، اين قصه را ديگر نميتوان از سر نوشت گریم چرا داره میاد ؟... مگه کی برد منو ز یاد؟ یک دل شکسته از یار یک دل پر غم و داغون بی تو از حسرت دوریت دل من داره میمیره
تقصیر از خودت بود. دست کلید علاقه که گم شد باید عوض میکردی قفل تمام آرزو هارا... پ.۲:دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره........................... داری به چی فکر میکنی؟ -عزیزم داری به چی فکر میکنی؟ زن به خودش آمد و گفت:هیچی٬همینطوری -نه٬بگو داشتی به یه چیزی فکر میکردی -خیلی دلت می خواد بدونی؟ -آره -راستش داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی که می خواست منو خوشبخت کنه ولی تو تمام رویاهای منو بهم زدی. مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟ زن با صدای بغض آلودی گفت:خود تو.... هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم . هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بودكه از روي تنهايي ريخته بودم .هر شب مشق تنهايي را با نام خدا اغاز مي كردم و با سكوت پر درد به پايان مي رساندم..... همدم من چراغ بود وقلم دفتري كهنه بوديه دنيا غم . همزبان من تنهايي بود و سكوت فقط سكوت. مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر مي داد ومرا نا اميدتر از گذشته مي كرد..... زندگي زيباست اي زيبا پسند همیشهدر زندگیچیزهاییهستکهنمیتوانفراموشکرد. گاهییکنگاهکهدر خلوترویاها ایستادهاستو همیشهنگاهمیکند. گاهییکسلامکهدر گوشهیرویاها ایستادهاستو همیشهسلاممیکند. و گاهیشاهزادهکوچولوییکهدر خلوتتنهاییها بر تو ظاهر میشود، در گوشه ایآرامبازیکردهو گاهیمیایستد و از گوشهیچشماشتو را مینگرد، و احساسمیکنیکهچشمهایشبهتو میگویند: - «میآیی؟... میآییکمیبا همبازیکنیم؟ ... و باز هم شازده کوچولو درد ها شاهزاده کوچولو چقدر زود بزرگ شدی !!! 
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم








اشکای روز تنهایی... امشب چراباید بیاد؟

شب و تنها توی غربت تو چشمام اشک پر از خون 
کی دوست داشت کی گل مهر و تو دلت کاشت ؟
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره ...











ذهن انسان ميتواند بهشت را جهنم و جهنم را بهشت كند!
به او گفتم : زندگي ضرب زمين در ضربان قلب ماست .
خدايا آنکه تو را گم كرد چه يافت؟! و آنکه تو را يافت چه گم كرد؟!



| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


